تبليغاتX
یکمی حرف دل.(واقعیت زندگی)

سلام
من فنت فارسی ندارم . این هاایم ک نوشتم با بدبختی دارم مینویسم
شاید منا نشناسی شایدم اگه خیلی با وفا باشی بشناسی
منم مجنون
2 سال گذشت
امدم سر بزنم دلم خیلی گرفته بود یکم درد دل کنم
هر جا رفتم جایی بهتر از اینجا پیدا نکردم
میخواستم با هات حرف بزنم خیلی خستم و تنها

خواستم فقط بگم دلم خیلی براتون تنگ شده بود .
از غم قربت اینجا ... ولش کن
دنیا برام خیلی کوچیک شده
نمیتونم نفس بکشم
منم امدم پست آخر و اینجا بنویسم
پست اخر
...
3تا نقطه گذاشتم برای تمام دلتنگیهام
بای بای مجنون

سلام ای غروب قریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمیمانی ای مانده بی من

تورا میسپارم به دلهای خسته

تو را میسپارم به مینای مهتاب

تورا میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تورا میسپارم به رویای فردا

به شب میسپارم تورا تا نسوزد

به دل میسپارم تو را تا نمیرد

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 6:17 PM  توسط مجنون  | 

همه می گن که شیشه احساس نداره اما اما وقتی روی شیشه بخار گرفته نوشتم دوست دارم خیلی اروم اشک ریخت و گریه کرد!

ازم پرسیدی منو بیشتر دوست داری یا زندگیت رو؟ گفتم زندگیم رو قهر کردی وبرای همیشه  رفتی  ولی نمی دونستی که خودت همه زندگی منی

مقدس ترین کلمه خداوند ... زیبا ترین کلمه عشق ... پر احساس ترین کلمه محبت ... پر معنی ترین کلمه نگاه ... عالی ترین کلمه دوستی ... تلخ ترین کلمه جدایی ... دردناک ترین کلمه خیانت ... بدترین کلمه تمسخر ... عاشقانه ترین کلمه ... تو !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 4:28 PM  توسط مجنون  | 

زندگي يعني چــــــــــي؟ يعنـــــــــي فراموش کردن عشق....؟؟ يعنـــــــي ناديده گرفتن احســـــاس ؟؟ چرا بايد يادم بره که کسي رو دوست دارم، چون نمي تونيم هميشه با هم باشيم و بعدا اين عشق و احساس دو تامون دچار دردســـر مي کنه....نمي فهمم...!!! پس کي مي تونم دوست داشته باشم....؟ تو تونستي يادت بره منو دوست داشتي...من نمي تونم...ولي اينکارو ميکنم.فقط دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 8:48 PM  توسط مجنون  | 
ای کاش خدا تو این دنیا سه تا چیز را نمی آفرید

۱. غرور    ۲ .عشق      ۳.دروغ

تا آن موقع ما آدما از روی غرورمون به خاطر عشق (معشوق) دروغ نمیگفتیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 8:43 PM  توسط مجنون  | 

براي عشق ورزيدن ٫ کسي نيست.
براي دوست داشتن و دوست داشته شدن ٫ مجالي نمانده است
.
صداي ضربان قلب من در هياهوي دنياي ماشيني گم شده است
.
آي مردم ... آي ... دلي اينجا مي تپد
.
اي مردم ..... آي .... هنوز هم عاشقي باقي مانده است
.
آي مردم .... خسته ام از جنجال هاي بي سرانجامتان
.......
....
کسي نمي شنود
.
....
کسي در ک نمي کند
.
مرهمي نيست جز

در خود فرو رفتن .
انتظار و
انتظار و
انتظار.
.......
...........

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 1:12 AM  توسط مجنون  | 

سلام مهربونم امدم كه باز هم باهات حرف بزنم و از همه ان چيزهايي كه بهتر از من خبر داري برات بگم خودت كه خوب مي دوني كسي به جز تو حوصله شنيدن حرفهاي من را نداره هر كي به فكر كاراي خودشه تا مي ايي با يكي حرف بزني مي بيني يه عالمه گفتي اخرش طرف مي گه راستي شنيدي سيب زميني گرون شده ! يا اگه خيلي ديگه لطف كنه مي گه ببخشيد من بايد برم بچه ام خيس كرده بلاخره همه چيز مي گه آخرش مي فهمي كه براي ديوار حرف زدي ! مي دوني خدا با اينكه مي دونم هيچ وقت جوابي از تو در غالب يه موجود خاكي نخواهم شنيد و هيچ وفت موقف به ديدار خاكي با تو نخواهم بود ولي وقتي فكر مي كنم كه تو هستي و گوش مي دي ارومتر مي شم نمي دونم مي خواهي چكار كني نمي دونم كه براي لحظه اي بعد چه چيزي مهيا شده ولي مي دونم هر چي هست ازش گريزي نيست مي دوني اي آرام جان خيلي دوست داشتم يه روح آزاد بودم به بند اين تن خاكي نبودم سبك بودم و رها به فكر گرسنگي به فكر مايحتاج خاكي نبودم دوست داشتم عاشق بودم نمي دونم عاشق كي يا چي ولي هر چي كه باشه از جنس پاك به زلالي آب به مهربوني تو شايد اين حال و احوالي كه برام هست به دليل نبود همين عشق هست شايد سرگرداني در وادي اين دنيا به دليل خلا عاشقي هست وقتي ادم تنهاست هزارتا فكر عجيب غريب مي كنه توي عالم خياش هزار بار عاشق مي شه هزار بار وصل و هزار بار فصل ! ولي توي خيالم هم فالب مشخصي براي عشق ورزي ندارم مثلا وقتي فكر مي كنم كه تو چه شكلي هستي و به نتيجه نمي رسم راستي خدا تو چه شكلي هستي ؟ چه رنگي هستي ؟ كسي تو را تا حالا نديده حتي انهايي كه مي گن عاشق تو هستن اي كاش يه جوري با من حرف مي زدي همين الان جوابم را مي دادي حد اقل يه اره يا نه مي گفتي نمي دونم خودت بهتر مي دوني چه جوري ولي ميدونم كه در سطح توانت هست البته فكر نكني من هم مثل ديگران كه مي گن ما لايق نيستيم كه خدا با ما حرف بزنه فكر نمي كنم من مي گم خداي من اگه بخواد حرف بزنه با من به لياقت و اين چيزا فكر نمي كنه و كاري نداره مي دوني خدا دلم بهونت را گرفته خيلي دل تنگم اشكم در اومد بغض تو گلوم شكست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 10:33 PM  توسط مجنون  | 

برا خودمون تو تخيلاتمون يه دنيا قشنگ با آدماي واقعي ميسازيم آدمايي كه انسانيت دارند عشق رو ميشناسند و هنوز براي صداي دلشكستگان ارزش قائلند ولي افسوس و صد افسوس كه اين افسانه اي بيشتر نيست ما دنبال رويائيم ...
بدنبال كدامين قصه و افسانه ميگريدي؟
در اين بيقوله ردپايي از ياران نميابي
چراغ شيخ شد و خاموش و اين افسانه روشن شد
كه در شهر ددان ميراثي از انسان نميابي


راستي من با هركس حرف ميزنم ميگه هنوز خيلي زوده كه من اين حرفارو بزنم ... ميگه من الان بايد پر از شور جووني باشم شاداب و سر زنده ... آره راست ميگن من زود بريدم ... من مدت زيادي زندگي نكردم ولي همين مدت برام بس بود ... همين مدت برا لمس تنفر برا درك نا مهرباني ها براي حس غريب تنهايي كافي بود ...
در دو روز عمر كوته سخت جاني كردم
با همه نامهربانان مهرباني كردم
همدلي هم آشياني هم زباني كرده ام


واي حالم بهم ميخوره وقتي برام از اميد حرف ميزنند ... ديگه نميتونم باور كنم ... ديگه نميتونم
بشنوم اميد دادنهاي پوچ به آينده اي مبهم ...
بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست
آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست


نميتونم مقصر پيدا كنم ... وقتي فكر ميكنم كه چي شد من به اينجا رسيدم وقتي با خود كلنجار ميرم كه همه تقصيرارو بندازم گردن اين روزگار يه صدايي تو قلبم ميگه تو اگه نتونستي زندگيه زيبايي داشته باشي چرا از دوره زمونه گله ميكني؟! مگه نميبيني تو همين دوره زمونه بعضي آدما چقدر شاد و با اميد زندگي ميكنند؟!? بهر حال هركسي از اين زندگي يه سهمي داره سهمه منم اين بود ... بيخيال!? بذار بقيه خوش باشند ... اگه بيشتر فكر كنم ميتونم آدماييو تو زندگيم پيدا كنم كه هريك تو جهنم كردن اين دنيا برام نقش داشتند ولي مهم نيست ... نمي خوام كينه ايي از كسي بدل بگيرم ... نه گله اي نميكنم نه نفريني ...
من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام
نه شكايت از دورنگيهاي يارم كرده ام
گرچه شكوه بر زبانم ميفشارد استخوانم


راستش ديگه با اين وضعيت خو گرفتم اين حرفا اين سرديها اين تاريكيها جزيي از زندگيم شده حالا اينكه چقدر دست و پا زدم كه اينجوري نشه بماند و چقدر به خودم اميد ميدادم كه نه بابا اينطوريام نيست ... ولي آخرش همه اميدام نا اميد شد ... همشون .... همشون
من كه با اين برگريزان روز و شب سر كرده ام
صد گله اميد را در سينه پرپر كرده ام
دست تقدير اين زمانم...........
كرده همرنگ خزانم............


مساله اصلي اين كه ديگه براي جبران خيلي دير شده ...مساله اينه كه شايد هركس تو. زندگيش اشتباهاتي انجام بده ولي اون اشتباهي داغونت ميكنه كه راهه بازگشت نداشته باشه يعني برا خودت راهه بازگشت نذاري ... يعني خودت از خودت اميدرو بگيري يعني احساس كني سرماي وجودت هميشگي ميشه ... يعني پلهاي پشت سرتو خراب كني ...
پشت سر پلها شكسته پيشه رو نقشه سرابي
هوشيار افتاده مستي در خرابات خرابي


يادم مياد دوران مدرسه مخصوصا دبستان معلام مدام از خوبي از نيكي از مهربوني آدما برا هم ديگه حرف ميزدند و يه مثال خيلي تكراري داشتند كه بچه ها هر وقت ديديد پيرمرد يا پيرزني ميخواد از خيابون رد بشه برين دستشو بگيرين كمكش كنين تا از خيابون رد شه ... خدائيش تو اين دوره زمونه كي اين كارو ميكنه؟!? اصلا كي به اطرافش نگاه ميكنه تا نگاه هاييو كه ملتمسانه در انتظار كمكهاي ما هستند رو ببينه؟! كي براي صداهاي ناله و ياري طلبيدناي آدماي اطرافمون گوش شنوا داره؟!? خيلي راحت بگم اگر يه پيرمرد بخواد از خيابون رد بشه و نتونه من كمكش نميكنم چون اصلا نگاش نميكنم چون اصلا به چشمم نمياد ... ولي مطمئن نيستم اگه يه دختر جوون براي رد شدن از خيابون كمك بخواد قصه همين باشه ...
مهرباني كيميا شد مردمي ديريست مرده
سرفرازي را چه داند سر به زيري سرسپرده


يه مدت بود كه شديدا تو سرم افتاده بود حداقل برا يه مدتي هم كه شده بيخيل نت بشم يه تيريپ خداحافظي هم تو ايران كليك برا بچه ها گذاشتم حالا بماند كه تو اين مدت چه فحشايي كه نشنيدم !!! البته بچه ها ميخواستند مثلا تيريپ مرام بذارن من كه ميدونم فقط و فقط (حداقل اكثرشون) براي حفظ ظاهر اين كارو ميكردند و خلاصه يه جوي بر عليه اين كار من درست شد كه تا هفت پشتم هوس خداحافظي از نت به سرم نزنه شرح ماجراي خداحافظيم خيلي مفصله ايشالا باشه برا بعد ولي حالا تصميم گرفتم مدت استفاده از نت رو كم كنم و يه سفر برم ... البته نه به شهري ديگه ميخوام يه سفر تو خودم داشته باشم يه سفر تو گذشته هام شايد آخرين تير تركشم! يا موفق ميشم يا .............!
ميروم دلمردگيها را زسر بيرون كنم
گر فلك با من نسازد چرخ را وارون كنم
بر كلام نا هماهنگ جدايي خط كشم
در سرود نغمه آفرينش نغمه اي موزون كنم


خسته شدم از نگاههاي معني دار خانوادم از آرزوي موفقيت كردنهاي آشنايان ... چرا همه فكر ميكنند من حتما و حتما بايد با ملاكهاي روز جامعه خودمو تطبيق بدم؟! چرا بايد خوبي و سربلندي از نظر من لزوما هموني باشه كه عرف جامعه برا خودش انتخاب كرده؟! واي كه از اين اختلاف معيارها چه سختيها كه نكشيدم و چه زخم زبونها كه تحمل نكردم ....
در دو روز عمر خود بسيار هرمان ديده ام
بس ملامتها كزين نامردمان بشنيده ام
سر دهد در گوشه جانم............
موي همرنگ شبانم............


آره ديگه با اين قصه ها با اين حرفها و با اين غمها اخت گرفتم ... وقتي توي خودت و لاك غمهات فرو بري ديگه دنيا اطرافت برات جذابيت نداره و هيچ چيز ارضات نميكنه ... تا جايي كه خودتو هم فراموش ميكني!
من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده ام
زين سبب گردي زخاكستر به خود پاشيده ام . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 7:32 PM  توسط مجنون  | 

گاهي وقتا موقع نوشتن ، يه نقطه مي تونه بيانگر هزاران جمله ي نا گفته باشه ، حرفايي که تو دل داري ولي نمي توني به زبان مکتوب بيان کني.
وقتي بغض راه گلوتو ميگيره

وقتي اشکا تو چشات حلقه ميزنه و تو مي خواي يه جوري پنهان کني

تنها راه چاره منتظر موندنه تا شب از راه برسه ، تا وقتيکه همه بخوابن
اون وقتي که تنها شدي ، تنهاي تنها
خودتو وجدانت.
مي دونم که مي دوني چه حس لطيفي داره اون وقتي که آدم بعد از خدا درد دلاشو واسه ي خودش ميگه ، واسه دل خودش

وقتي حس مي کني بغير از خودتو خدا ديگه هيچ کس حرفاتو نمي شنوه.
چه لذتي داره حس پرواز تو آسموني که مي دوني فقط مال خودته و هر کسي رو که دلت بخواد مي توني توي اون دعوت به پرواز کني...

التماس دعا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 7:54 PM  توسط مجنون  | 

آمده ام...

كمي دير شده...
اما آمده ام.آن قدر دويده ام تا به گرد راهت رسيده ام
چهره ات خاموش است اما زبانه هاي آتش را روي سينه ات مي بينم
زبانه هايي كه هست ونيست را مي سوزاند
آمده ام تا به صحراي چشمانت شكوفه بدهم

آمده ام تا دل خسته ات را در كنار اقاقيها بگذارم

مي دانم دير شده اما آمده ام
نا اميدم مكن!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 5:44 PM  توسط مجنون  | 

هرچی شعر عاشقونست

من برای تو نوشتم

تو جهنم سوختم اما

مینوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم

عشق تو باعثشه

اگه مردم تو بدون

چه کسی باعثه شه

اشک چشمام جاری شده چطوری میخواهی جواب اشکهای من را بدی ای روزگار بی مرفت

خدا دلم براش تنگ شده دیگه بسه  دیگه نمیتونم مگه خودت نمیبینی که دیگه ...

... سه تا نقطه می گذارم برای همه دلتنگیهام

کاش میشد داخل این سه تا نقطه را ببینی ای ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 7:1 AM  توسط مجنون  |